شاید ...
روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند
كسي نه شاخه گلي برايش مي آورد
نه برايش مي خنديدند
و نه برايش مي گريستند
وقتي رفت همه آمدند
برايش دسته گل آوردند
سياه پو شيدند
وبراي رفتنش گريستند
شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود ...![]()
