امشب ...
امشب هوا سرشار لبخند است
شايد تو امشب باز مي گردي
اما دلم با من موافق نيست آهسته مي گويد: خطا کردي
امشب دوباره غرق بارانم
در دسـتهايم عـطرآدينـه
لرزان کنار در نشستم تا ياد آوري پيمان ديرينه
امشب صدايت مي کنم با غم از انتهاي وحشت و ترديد
با چشم هاي خيس و باراني
آري تو را مي خوانم اي خورشيد من بي حضورت چيستم ؟
آخر اي خوبتر از آبي دريا اي خون جاري در تن جنگل اي گمشده در خالي رويا
اما ببخش اي آخرين سردار
تنها تو هستي در جهان يارم
حتي اگر کردم گناهي
باز اين را بدان دوستت دارم ...
diyana )) ,,, thank you very much dear ))
