حتي اگرازعشق سري خواسته بودم
ازشوکت سيمرغ پري خواسته بودم
خورشيد درخشان به کفم بود ولي من
ازشمع دل شعله وري خواسته بودم
باعقل خود ازعشق سخن گفتم وخنديد
آري!خبرازبي خبري خواسته بودم
افسوس!خداحاجت يک عمرمرا داد
اي کاش لب سرخ تري خواسته بودم...
( پروانه پرشکسته... )
از طرف آبجی نازنینم : A ، خیلی نوکرشم به مولا 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت
1:20 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
Love is something eternal ;
the aspect may change ,
but not the essence.
There is the same difference in a person
before and after
he is in love as there is in an unlighted lamp .
The lamp was there and it was a good lamp ,
but now it is shedding light ,
too,
and that is its real function.
The best way to know life is to love many things.
از طرف دوست عزیزم : chocolate ، 

I HOPE INFORM REACH TO ALL PURPOSES & WISHES
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت
4:3 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
دیروز،زنی که قلب من ،عاشق او بود در آرام و تنهایی این اتاق می نشست.
دیروز او سرش را بر روی این بالش نرم و گلدار می گذاشت و از این پیمانه بلورین
دهان خویش را از شرابی که با قطره ای عطر آمیخته بود،پر می ساخت.
همه اینها دیروز بود.دیروز،رویایی است که دیگر باز نخواهد گشت.
امروز،زنی که قلب من عاشق او بود،به سرزمینی دور،خالی و متروک رفته است
که آنها به آن سرزمین خلاء و نسیان نام نهاده اند.
تصویر زنی که قلبم عاشقش بود،هنوز کنار تختخوابم آویخته شده است.
نامه های عاشقانه ای که او برایم فرستاده،هنوز در آن ظرف نقره فام با
سنگهای قیمتی و مرجانها پوشانیده شده است.
زنی که قلبم عاشق او بود،همچون زنی است که قلب شما مردان،او را دوست دارد.
او مخلوقی شگفت انگیز است که خداوند از لطافت فاخته،از غرور طاووس،از نیرنگ افعی،
از عناد گرگ،از زیبایی گل سرخ و از وحشت تاریکی ساخته است و با دستی مملو از
خاکستر و کف شناور روی دریا .
نام زنی که قلبم عاشق او بود، زندگی است. زندگی همچون زنی زیباست.
قلبمان را گمراه میسازد،روحمان را می فریبد و هوای بودنمان را با عهد و پیمان طوفانی میسازد.
اگر خاموش شود،صبر را در وجودمان میکشد.اگر وفادار باشد تحمل را در ما بیدار میسازد.
زندگی چون زنی است که با کمال میل قلب انسان را به عنوان یک معشوق میرباید
و آنرا به عنوان یک شوهر پس میزند.
زندگی چون فاحشه ای است زیبا . هر کس که هرزگی او را ببیند زیبایی اش را ستایش میکند...
( خلاصه ای از متن ادبی : قبل از خودکشی ، از کتاب : معشوق،انعکاسی از طریقت قلب )
( جبران خلیل جبران )
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت
3:56 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
شاخه گلي براي مزار...
ازباغ ميبرندچراغانيت کنند
تا کاج جشنهاي زمستانيت کنند
پوشانده اند ((صبح)) تورا ((ابرهاي تار))
تنها به اين بهانه که بارانيت کنند
يوسف!به اين رها شدن ازچاه دل مبند
اين بارميبرندکه زندانيت کنند
اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايدبه خاک مرده اي ارزانيت کنند
يک نقطه بيش فرق رحيم ورجيم نيست
ازنقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مرادنيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند.
(( افسانه غم ... ))
از طرف آبجی مهربون و عزیزم ، A ،
از خدا میخوام همیشه نگهدارش باشه 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت
12:9 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور که......
زيباترين صبحي را که تا به حال تجربه کردي
مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که،
هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت
12:1 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|


the best valentine wish for you and your love
( برای دیدن عکس با اندازه واقعی کافیه یکبار روی عکس کلیک کنی
)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت
7:49 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
زيبايي چه واژه قشنگيست ، اما زيبايي در دل يا درنگاه ؟
كدامين يك نازنين؟...
زيبايي در دل ، يعني سيركردن بر نياز آسماني،
زيبايي يعني عشق در سينه محبت ، لرزه در موهبت يار ،آن يار آسماني .
زيبايي ، يك دنيا حرف با خداي دل است ، زمزمه با هستي و مستي ،
زيبايي تنها يك واژه نيست ، تجلي خواستن ها و نخواستن هاست
زيبايي در نگاه ، گمشدن در صورت است ، دروغ گفتن به دل است .
لحظه ايي درشوق نياز و لحظه ايي در سير كامل شدن است .
زيبايي در نگاه، تنها دروغ گفتن به باور است، يعني آني كه دل
مي گويد اما ديده باور نمي كند.
آيا دروغ است اين همه ديدن و كور شدن براي زيبايي گمشده در ديده و دل؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت
9:0 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
بيست و چهار سال عمر خود را خوش بينانه به روزگار دادم .
بيست و چهار سال آرزو كردم و مثل فرشته ها منتظر معجزه ها نشستم.
بيست و چهارسال مردم و زنده شدم اما ، تنها تر و تنها تر شدم .
بيست و چهارسال ندانستم كيستم ، چرا آمده ام و پي چه خواهم بود.
اما ، اين زندگي را هديه پنداشتم و عزيز ...
بيست و چهارسال قصه عشق را غريبانه در باور ها جا گذاشتم اما براي چه،
براي كه و براي كدامين آرزو،هرگز ندانستم...
با طلوع آمدم و با غروب رفتم ، اما جز ناله هاي روزگار ما را پيش كشي نبود .
اما اي زخم خاك خورده :
ياد ياران به خير، ياد آنان كه رفتند و مراخاك نشين در غمخانه دل كردند .
ياد آنان كه مثل گل شكفتند و پژمرده شدند....
ياد آنان ،آناني كه برايم خاطرات گذاشتند....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت
7:27 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
خدايم آني را كه بر من عاشق مي كني سيرت نشان مهرباني كن
و اگر صورتي بر اين سيرت پاك بر او نشان است،
مهرجاودانه اين توسل عاشقانه .
هرگز مخواه آني را كه مي ستانم ازآنه غرور باشد.
مهر سينه ايي دان كه كه يارم خود غرور محبت اين هفت رنگ طراوت يار باشد.
هرچند هفت خوان من از هزار دستان آرزوهاي
به صدا در آمده معشوقه غرورانه تر باشد.
خداي مهربانم خود تو مي داني
سختي روزگار آنقدر بر من تامل خاطر روان كرده است،
كه نمازم عبادت شبانه روح براي پاكي و توسلم خداي هميشه راهنمايم است.
باز از تو مي خواهم اي كاش باغبان دل من سينه چاك محبتي باشد،
كه بداند اگر گذرش از اين هفت پله آسماني و مهر باشد،
تا آخرين روز عمرم خاك پاي اين دلبره
موهبت ستان خواهم بود...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت
7:19 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
خدایا از ما بگذر اگر در حیرتیم از حکمت افرینش عشق.
خدا از ما نرنج اگر نمی دانیم که برای عاشق بودن باید شاکر بود یا نادم .
خدایا بر ما ببخش اگر هنوز نمی دانیم ،
وقتی دلی می شکند چرا اسمان ، می گرید .
خدایا به فریادمان برس نخواه یک اسم یک فکر ما را غافل کند از ذکر تو.
خدایا هراس دارم از این که در حیرتم ،
در حیرتم از بزرگی تو ، از مهربانی های بی پایانت ....
از طرف : ( یاسمن ) .... خیلی ممنونم ، لطف دارین 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت
3:45 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|

قصه من و غم تو قصه گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من
همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن
طرح اندام قشنگت
زنده میشه جون میگیره
پا توی اطاق میزاره
کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون
کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بزاره
کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود
دیگه برگشتن نداره.......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت
3:35 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
شکسپیر میگه:
"وقتی یه سیب رو گاز میزنی و یه کرم درسته میبینی ناراحت نشو ...
اون موقعی ناراحت بشو که یه سیب رو گاز بزنی و یه کرم نصفه ببینی!"
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت
6:4 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
با هر بهانه وهوسي عاشقت شده است
فرقي نمي کند چه کسي عاشقت شده است
چيزي زماه بودن تو کم نمي شود
گيرم که برکه اي نفسي عاشقت شده است
اي سيب سرخ غلط زنان در مسير رود
يک شهر تا به من برسي عاشقت شده است
پر مي کشي و واي به حال پرنده اي
کز پشت ميله قفسي عاشقت شده است
آينه اي آه ! که هرگز براي تو
فرقي نمي کند چه کسي عاشقت شده است ...
این مطلب هم از طرف آبجیه گلم ( A ) ... خیلی نوکرتم عزیز 



+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت
4:29 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
بي قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بي تاب شدن طاقت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي وبين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد
دل وقتي قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهري که بر روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسم ات از مسئله عشق وسکوت
تو جواب همه مسئله ها؟...
از طرف آبجی عزیزم : A .. فدای آبجیم میشم ۱۰۰٪ 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت
8:35 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
از مردي پرسيدند خدا مثل درياست يا آسمان؟
گفت هيچ کدام !!
خدا مثل رنگ آبي است ،
که دريا وآسمان در آن شريک هستند ... 
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت
2:55 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد...
يادم باشد معجزه قاصدک را باور داشته باشم...
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود...
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم...
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم...
يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت...
يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم...
يادم باشد زمان بهترين استاد است...
با تشکر مخصوص از دوست عزیزم : diyana ; که زحمت این مطالب رو میکشه 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت
2:44 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
وقربانیان
همه به قربانگاه می روند تا ذبیح مذبح عشق گردند
واز شراب بقا بنوشند
گوارا باد بر ایشان
واما یاحسین(ع)
بارگاهت باب رحمت کربلایت جنت است
تا به کی در پشت در مانیم در را باز کن 
التماس دعا 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت
9:35 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
غروبها يادش دلم را مي فشارد ؛
بوي عطر يادش در خاطرم موج مي زند ؛
چشمانم به افق خيره مي مانند تا روزي که بيايد ؛
و پلکهايم خسته از هجوم عشق
آرام آرام گر مي گيرند و فرو مي افتند ... 
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت
6:5 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
پس از مرگ من از اينکه سنگي را بر جسد من تحميل ميکنيد ناراحت نباشيد.
من سالها روي سنگها خوابيده ام .
هيچ مانعي ندارد که سالي چند هم يک سنگ روي من بخوابد .
: اما
خواهش ميکنم از سنگ گور من خواهش کنيد ،
که تابوت مرا نا راحت نکند ،
چرا که تابوت من عصاره سرگشته
جلد کتابهاي بال و پر شکسته من است.....
از طرف دوست خوبم : diyana ، همیشه موفق باشه

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت
8:30 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
خواستي بر فراز كوه بروي، براي چه؟!
نمي دانم!!
خواستم بگويم وقتي به اوج رسيدي و در تنهايي خود خدا را يافتي،
مرا هم يادي كن.
اما....
اما زبان از راندن نام خدا بر زبان عاجز شد و
تنها گفت:
مرا هم دعا كن.
زماني استاد گفت:
چشم دلت را بگشا كه خدا در همين نزديكيهاست!
گفتم: چشم دل من كم سو شده!
چه بر سر اين دل آمده؟ فقط تاريكي و سكوت مطلق.
حال از تو مي خواهم، زماني كه با خدا تنها شدي،
به او بگو چشم دل مرا بينا سازد.
دلم براي ديدن زيباييها تنگ شده.
آهنگ صداي استاد همچنان در فضا مي پيچد،
خدا در همين نزديكيهاست،
خدا در همين نزديكيهاست ... 
از طرف دوست عزیزم : diyana ، واقعا" ممنونم ، good luck ever 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت
2:22 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
او ميگويد زندگي رسم خوشاينديست .
من ميگويم زندگي رسم خوشايندي نيست.!
زندگي اجباراست ،
لاجرم بايد زيست...!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت
1:24 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
با صدايي گرفته از باد پرسيدم " دليل گريه ام چيست؟ "
و باد بدون توجه به سوالم به راه خود ادامه داد.
از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم " چرا گريانم؟ "
باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست.
آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم " دليل اشکم چيست؟ "
او هم بدون جوابي به من به ابدیت خود پيوست.
از پرندگان در حال پرواز پرسيدم" دليل اشکم چيست؟"
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند.
به تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم
پاسخ به سوال خودم را درتمامي طبيعت يافتم
زندگي بدون هدف وجود ندارد
بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه ميشوند!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت
9:11 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
خدايا در اين تنهايي و در اين اوج نياز بگذار براي تو بمانم و نيازم را براي تو بخوانم .
جز راهي که تو نشانم دادي صراط مستقيمي نمي يابم .
من غريبه نيستم و ناله هايم با تو از سر حسرت و گناه است .
شعر هايت را گم کرده ام و دستاني را که سايبانم بوده نمي بينم .
تنها پناهم در اين وادي وحشت تويي ...
به آسمانت سوگند مي ميرم اگر به فريادم نرسي
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت
5:26 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
ولي من شکست نمي خورم !
اگر تنها ترين شوم باز خدا هست .
او جانشين همه نداشتن هاست .
نفرين و آفرين ها بي ثمر است .
گر تمامي گرگها هار شوند ،
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد ،
تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي .
اي پناه ابدي !
تو ميداني جانشين همه بي پناهي شوي . . . 
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت
6:23 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
گهگاهی که به درد دل خود می خندم
خلق دارند تصور که دلی خوش دارم
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تراست
کارم از گریه گذشته ست به آن می خندم.
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت
2:27 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
ای خدای بزرگ و مهربان...
ما را یاری ده تا عشق و محبت پاک خود را ارزانی هر کسی نکنیم...
مشتی از عشق و محبت ما را نگاه دار تا آن را نثار لایقش کنیم...
وجود ما را از کینه و نفرت پاک کن...
آمین 


+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت
2:22 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
این آهنگ رو تقدیم میکنم به آبجی عزیزم ، A ،
میدونم این آهنگ رو خیلی دوست داره... 



سلطان قلبها
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت
2:1 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
تو کيستي که من اينگونه بي تو بي تابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو کيستي که من از موج يک تبسم تو
مثال قايق سر گشته روي گردابـم... 

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت
5:59 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
نگاهم کرد،پنداشتم دوستم دارد ...
نگاهم کرد،هزاران شوق عشق را در نگاهش خواندم...
نگاهم کرد،دل به او بستم...
نگاهم کرد،
اما...
بعدها فهميدم که فقط نگاهم کرد... 


+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت
5:8 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|
مي شد اون روز که بياي پامو ببوسي و بگي نادوني کردم ،
مي شد اون روز که بياي بگي هنوز عاشقت هستم ،
مي شد اون روز که بياي بگي هنوز آرزو دارم تو بگي دوست دارم من ،
مي شد اون روز که بياي بگي من موندم و دل تنهاي تنهاهمه رفتن ،
مي شد اون روز که بياي ناله کني اونهايي که جدا کردن منو از تو همه رفتن
من همونجاست که ميگم برو اي بنده پاک خدا برو اي آدمک تنها خواه...


+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت
5:1 PM  توسط محمد رضا و ریحانه
|