چیزی ندارم...
آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد
ودستهاي سپيدش رابه آب مي بخشيد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود .....
كسي كه بود با من و بي من ماند ...
كسي كه ....
آه ... دگر كافيست...
لب تو ميوه ممنوع ولي لب هايم هر چه از طعم لب سرخ دل كند نشد
با چراغي همه جا گشتم وگشتم در شهر هيچ كس هيچ كس اينجا به تو مانند نشد
هر كس در دل من جايش خودش را دارد جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگوييند شبي شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد...
سعي كنيد همديگر را دوست داشته باشيد.
فرد عاشق ميگويد: «اگر نباشي من ميميرم»،
اما فردي كه كسي را دوست دارد ميگويد:
<< من تو را همانطور كه هستي ميپذيرم >>...
من و تو گمشده اي در شبهاي تاريخيم،
من و تو بي گناه" من و تو بي پناه" من و تو ناچار به تسليميم.
من و تو بازيچه اين تقديريم!!!...
رهروان حقيقت زير زلف سياه شب ، جامه صبح بر تن مي كشند
و كاخ تن را به پاي گدايي مي ريزند .
آري ، عاشقان ، شراب مهر مي نوشند تا بيداري
حضور را در باده شكسته شان تحمل كنند . آنها مي دانند
كه چرا تير و كمان صبح قلب شب را شكافت ولي تن غروب خونبار گرديد .
در ميان اين خفته رازها ، حقيقتي پنهان باشد ،
تا شايد بتوانيم در شكاف خاك يكديگر را پيدا كنيم .
به بي عادتي عادت كنيم و روي شاخ مهتاب
بشكنيم تا روياي بي تعريف آن تعريف كنيم .
حسين (ع) به ما آموخت يك گمنام پرآوازه باشيم و در آرامش طوفاني ،
حادثه بر دوش مثل آغازي بي پايان ، بگذاريم شعرهايمان را بنويسند ،
تا برهيم از تلخاي دامنگير ظواهر.
بيا ... به چشمهايمان شب را نشان دهيم فقط براي امشب ،
تا بدرقه كنند پاهايمان ، ما را تا موسم آه براي رسيدن .
اي پلك ها ، پنجره را رو به مهر باز كنيد تا حضور چشم بتواند
اشك هاي ديگران را بغض كند .
آري بغض كند تا مرز حسرت بي حسرتي ، تن ها را باور كند
مثل مخمل ابر ، مثل اسمي كه با ماست تا حضور آخرين تب
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن: وزش ظلمت را میشنوی؟...........من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خودم معتادم
گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد..................ماه سرسخت و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است........ابرها،همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای و پس از آن،هیچ..................پشت این پنجره شب دارد میلرزد
و زمین دارد باز میماند از چرخش.............پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز:
دستهایت را چون خاطره ای سوزان،در دستان عاشق من بگذار و
لبانت را چون حسی گرم از هستی،به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد......

را دوباره به دست آوری.با اینکه احساس جلوه الهام است،اما شخص عصبانی نمیتواند چیزها
را با وضوح درک کند.قلبت را آرام کن.تنها به این وسیله است که میتوانی چیزها را آنگونه که
هستند،دریابی...
۲: راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق،یعنی تفکر را از یاد نبری. آیا یک رابطه
دراز مدت،مهمتر از اختلافات کوچک و زودگذر نیست ؟...
۳: راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ،با محبت تزئین کنید. بذر علاقه ها و
عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید.ضمنا" فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد،مبادا
غنچه های گل پوشیده از علفهای هرز عادت شود.برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند،
نباید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد...
۴: راز عشق در این است که در سکوت دست یگدیگر را بگیرید.کم کم یاد میگیرید که بدون کلام
رابطه برقرار کنید...
۵: راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به ذهنت میرسد،به نیاز خودت برای بیان آن فکر
نکنی،بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی.اگر لازم بودحتی ماهها صبر کن تا آمادگی
شنیدن آنچه را میخواهی بگویی،پیدا کند...
۶: راز عشق در این است که از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید،زیرا نقض همواره جزء
لاینفک انسان است.ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن که شما را به یکدیگر نزدیکتر میکند،
نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد...
۷: راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند،کاری مثل
دادن هدیه ای کوچک،تحسین،لبخندی از روی محبت.
نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد...
۸: راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم،فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چگونه
ناراحتت کرده است.در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز چنین سوءتفاهم هایی
جلوگیری کنی...
اینم بگم که : دوست داشتن از عشق برتر است...( دکتر شریعتی)
عشق در دریا غرق شدن است اما دوست داشتن در دریا شنا کردن است..(دکتر شریعتی)
کاشکی باور کنی چقدر دوستت دارم
باورم کن
. ![]()
ای بهترینم ( با تو هستم )
.![]()
![]()
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچکس باور نکرد....
![]()
it is no good unless he loves you
All the way
happy to be near you
when you need someone to cheer you
All the way
taller than the tallest tree is
that is how its go to feel
deeper than deep blue see is
that is how deep it goes
if it is real
All the way...
(وقتی کسی دوست داره فایده نداره مگه
اینکه واقعا
دوست داشته باشه همه جوره خوشحال
بشه که کنارته
وقتایی که یکی رو میخوای تا خوشحالت کنه
همه جوره بلندتر از بلندترین درختا
باید احساسش
اینجوری باشه عمیقتر از عمیقترین
دریاهای آبی
باید اینجوری باشه که تو دل نفوذ کنه
اگه عشقش واقعی باشه همه جوره......
بهت نمی گم هر چی بخوای بهت میدم چون همه چیز من تویی![]()
اگه یه روز چشات پر اشک شد و دنبال شونه ای گشتی
تا گریه کنی صدام کن قول نمیدم اشکاتو پاک کنم.منم باهات
گریه میکنم![]()
اگه دنبال یه خرابه گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی
صدام کن قلب من خرابه ی وجود توست![]()
اگه یه روز بهت گفتم بهت نیاز دارم بهم نگو کجایی
فقط یه لحظه چشماتو ببند و بهم فکر کن![]()
شاید زیباترین و بهترین نباشم
شاید زیرکترین و پر معناترین نباشم
اما هنری دارم و آن هم هنر خود بودن است
و به خاطر همین خود بودن همیشه شکست خورده ام،
ای کاش کمی بی احساس بودم ... ![]()
من و تو رهگذريم
راه طولاني و پرپيچ و خم است
همه بايد برويم تا افق هاي وسيع
تا آنجا که محبت پيداست
ضربه به ضربه قدم به قدم
اي مسافر راهي وجود ندارد .
راه با راه رفتن ساخته مي شود .
اگر شما به پشت سرتان نگاهي بياندازيد
تمام چيزي که خواهيد ديد علامت هايي از افرادي هستند
که روزي پاهايشان اين راه را درنورديده است .
اي مسافر راهي وجود ندارد
راه با راه رفتن ساخته مي شود .
( آنتونيو ماچادو )
( ديل کارنگي )
b: معني حيات را در زيبايي و قدرت اراده بايد جستجو کرد .
( ماکسيم گورکي )
c: مرگ پايان کبوتر نيست ، اما براي بعضي ها ، مرگشان زودتر از مردن فرا مي رسد .
( بوبن )
d: زندگي بيهوده مرگ زودرس است .
( ناشناس )
e: اگر ترا همانگونه که هستي بپذيرم ، بدتر خواهي شد . اگر با تو جوري رفتار کنم که گويي هماني هستي که لايق آني ، همان خواهي شد .
( گوته )
f: رضايت وجدان تنها پس از انجام وظيفه است .
( اسمايلز )
g: ارزش اخلاقي ، بسته به تعداد وظايفي است که انسان انجام مي دهد .
( مترلينگ )
h: شجاع باشيد ، حتي اگر شجاع نيس÷تيد به آن تظاهر کنيد . کسي متوجه تفاوت آن نخواهد شد.
( براون )
I: زندگي خوش نه شرط لازم دارد : سلامت کافي براي آنکه کار لذتبخش شود . ثروت کافي براي برآوردن نيازهاست ، قدرت کافي براي مبارزه با مشکلات و فائق آمدن بر آنها . حسن نيت کافي براي اعتراف به گناهان و دست کشيدن از آنها. شکيبايي کافي براي زحمت کشيدن تا به ثمر رسيدن کاري خوب . نيکو کاري کافي براي آنکه چيزي به همسايه ات برسد . عشق کافي براي برانگيختن ات به اينکه به حال ديگران مفيد باشي . ايمان کافي براي آنکه ترسها و نگراني هاي مربوط به آينده را از تو دور کند .
( گوته )
j: وظيفه چيزي است که از ديگران انتظار انجامش را داريم .
( اسکاروايلد )
k: انسان در همان لحظه که تصميم مي گيرد آزاد باشد ، آزاد است .
( ولتر )
l: عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند .
( مارلو )
m: امکانپذير است يک ميليون حقيقت را در مغز انباشت ، ولي هنوز بيسواد بود.
(آلک بورن)
نکات زير به شما کمک خواهند کرد تا اين تفاوت ها را درک کنيد :
۱:هنگام ديدن کسي که عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما
هنگامي که کسي رامي بينيد که آن را دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي کنيد.
۲:هنگاميکه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است ولي هنگاميکه کسي را دوست داريد
زمستان فقط فصلي زيبا ( زمستاني زيبا ) است.
۳:وقتي به کسي که عاشق هستيد نگاه مي کنيد خجالت مي کشيد وليکن وقتي به کسي که
دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد.
۴:وقتي در کنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد هر چه در ذهنيات خود داريد بيان کنيد اما در مورد
کسي که دوستش داريد شما توانائي آن را داريد.
۵:در مواجه شدن با کسي که عاشق هستيد خجالت ميکشيد وحتي دست و پاي خود را گم مي کنيد
اما در مورد فردي که دوستش داريد راحت تر بوده و توانائي ابراز احساسات به او را خواهيد داشت.
۶:وقتي معشوقه شما گريه مي کند شما نيز گريه خواهيد کرد و اما در مورد کسي که دوستش داريد
سعي بر آرام کردن او داريد.
۷:شما مي توانيد يک رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس
عاشق بودن ببينيد چرا که حتي اگر اين کار را بکنيد ، عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي
هميشه خواهند ماند.
مطالب گفته شده اگرچه تا حدود زيادي درست هستند ولي بياد داشته باشيد که مطلق نيستند و
اصولا انسانها و احساسات آنها پيچيده تر از اين بيان هاست....
هميشه پيروز در کنار دوست خود باشید...
با تو عاشقانه بودم پس چرا................حسرت یه روز عشق موند به دلم
با تو شاهنامه بودم نه یک غزل................با تو رودخونه بودم نه یک قنات
یه روزی من و تو بودیم و حالا.............من و تنهایی و یک عمر خاطرات
تو رفتی و سهم ما سفر شد.................این دل آروم ما در به در شد
ندونستم چرا مرغ عشقم................توی عاشقی بی بال و پر شد
توی این غربت پر حول و هراس..............دارم عین ماهیها جون میکنم
خسته ام از تظاهر ایستادگی...........جای دندون هزار گرگه ، تنم
نه کسی میدونه که من چی میخوام..........نه خودم دونستم عیب کار کجاست
تا به هر کی میگی عاشقی چیه.................میگه بگذر عاشقی تو قصه هاست
تو رفتی.........
چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتيم، ما نمره گرفتيم ، ما انشا نوشتيم و ...
من هايي هم وجود دارد. من هايي كاملا انحصاري.
هر چقدر اين من ها در جمله هاي زندگي بيشتر شود به جنون نزديك تر مي شوي.
اولين جرقه نه سالگي بود .
با خانه هاي كوچك پلاستيكي شهري ساختم. آدمك هاي پلاستيكي ام را در خانه ها گذاشتم.
به جايشان حرف مي زدم. خود را خداي آنان مي دانستم. كاملا در اختيارشان داشتم.
مي خواستم لحظه اي تجربه خدا بودن را مزه كنم.
بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستيكي ام را خراب كردم.
به شهرم نگاه كردم ، ويرانه اي بود. ترس تمام وجودم را گرفت
رفتم پيش مادر. نفس نفس مي زدم. مادرم با ديدن من آشفته شد.
گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چي ميشه؟ اونم كاري كه من كردم ، مي كنه ؟
مادر آرام شد و فقط خنديد ...
براي مادر زخم زماني معنا دارد كه همراه قطره اي خون، كبودي پوست و متورم شدن باشد.
ولي سوالم هيچ كدامشان را نداشت.
سوالم ، كابوسي برايم شده بود .
اگر روزي خدا حوصله اش سر برود چه بلايي سر ما مي آيد. چه بلايي ...
هنوز هم در امتداد اين سالها براي سوالم پاسخي نيافتم .
شايد تنها زيبايي كودكي ، سريع از ياد بردن است .
روياهاي زود گذر ... كابوسهاي زودگذر ...
بزرگتر كه مي شوي تنها سايه روشن هايي تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالها
و زمان باز هم مي گذرد ...
از طرف دوست خوبم : سایه روشن....![]()
يادداشتي براي يك من كه روبرويم مي نشيند و تو خطاب مي گيرد .
به ياد پسركي كه بيست و چهار سال پيش چشمانش را گشود و آرام لبخند زد ...
خدا نقطه گذاشت و انسان آغاز شد
از نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته كه با نقطه پايان مي گيرد .
انسان با نقطه آغاز مي شود. از نطفه اي شايد .
نقطه هاي تك بعدي تقسيم مي شوند و در امتداد هم خطي را تشكيل مي دهند.
خطها باد مي كنند و حجمها را مي سازند.
من آغاز شدم.
صداي جيغ زني در هوا احساس بطالت مي كند.
پرستاري مرا بيرون مي كشد و ضربه اي به پشتم مي زند.
شسته مي شوم در حالي که گريه مي كنم.
نمي دانستم كه دارم بودن را با حال ساده گريستن در اول شخص مفرد صرف مي كنم.
تولد ، كشيدني بود از سوي پرستاري كه مرا از جايي راحت و تاريك به سوي روشنايي مي برد .
من ميان هزاران عروسك گم شده بودم
مادر هر روز با من مثل تمام عروسكهايش بازي مي كرد
و پدر هر روز اسباب بازي هاي دلخواه كودكي اش را برايم مي خريد.
من در دست برادر و خواهرهاي مادر و پدرم بالا پايين مي رفتم.
مادر سعي مي كرد او را صدا كنم. هي مي گفت : بگو مامان
چهار پا بودنم را ترك كردم و بر دو پايم سوار شدم.
روز اول مدرسه مادر خنديد و من مي گريستم .
زني تخته اي سياه را خط خطي مي كرد بعد ما را مجبور كرد براي هر خط خطي داد بزنيم: الف ، ب ، ...
به آن زن گفتيم : معلم.
ما كه هنوز نمي دانستيم بيست چيست يا حتي بعد از نوزده است ثلث اول را بيست گرفتيم.
يعني همه بيست گرفتند و من نوزده. ولي چه فرقي مي كرد نوزده قشنگ تر بود.
بعدها فهميدم معلم شعور و سو ادمان را با نمره اندازه گيري مي كند.
سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود.
بيست و نه نفر با معدل بيست شاگرد اول شدند و من شاگرد دوم.
ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاييز و زمستان را توصيف مي كرديم.
درباره مقام معلم مي نوشتيم و شغل آينده خودمان را مي گفتيم.
و معلم هم خوابيدن را صرف مي كرد .
براي امروز و فردا .................. I promise you my love For today
عهد مي بندم ........................ and tomorrow I promise you
نهايت شادي را به تو هديه کنم................ As much happiness as I can give
عهد مي بندم........................ I promise not to doubt or mistrust you
نه در صداقت تو شک کنم و نه بي اعتماد، ............ But to grow and add to your life
بلکه حيات تو را با رشد و ژرفاي بيشتري غنا بخشم........ Of content I promise Never to try to
عهد مي بندم ................... Change you But will accept
هرگز تلاش نکنم تا تو را تغيير دهم.................. The changes you make In yourself
بلکه تغييراتي که در خود مي پذيري بپذيرم ............... And I will accept Your live for me
و محبت تو را مي پذيرم بي آنکه دغدغه فردا داشته باشم، ............ Without fear Of tomorrow
چون مي دانم ........................................... Knowing that
فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت......................Tomorrow ill love you more
Than I do today
تا وقتي که نفهمي کاري به کارت نداره
اما وقتي که فهميدي تمام وجودت را مي گيره
و از پا درت مي ياره! قابل درمان هم نيست...
این مطلب هم از طرف عزیزم : ...chocolate ![]()
![]()
![]()
![]()
برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش میکنی......for the part of me that,you bring out
دوستت دارم I LOVE YOU
چون دست بر دل افسرده ام می نهی.. for putting your hand into my heaped-up heart
and passing over all the foolish,week things that you can't help dimly seeing there,
زنگارهای بی ارزش و بی مقدار را به سویی می زنی ،
and for drawing out into the light all the beautiful belongings that,noone
.... else had looked quite far enough to find
...و نور می تابانی بر گنجینه های پنهانی که ، تا کنون در ژرفا مانده بودند ......
در هنگام برقراری ارتباط با اینترنت با پیغام های خطای مختلفی بر خورد میکنیم، در اینجا قصد داریم توضیحی مختصر در مورد هریک از این خطاها بدهیم تا بهتر بتوانیم راه حلی برای رفع خطا پیدا کنیم.
600 . اگر سيستم در حال شماره گيري باشد و دوباره شماره گيري نماييد اين خطا نمايش داده مي شود .
601 . راه انداز Port بي اعتبار مي باشد .
602 . Port هم اكنون باز مي باشد براي بسته شدن آن بايد كامپيوتر را مجددا راه اندازي نمود.
603 . بافر شماره گيري بيش از حد كوچك است .
604 . اطلاعات نادرستي مشخص شده است .
605 . نمي تواند اطلاعات Port را تعيين كند .
606 . Port شناسايي نمي شود .
607 . ثبت وقايع مربوط به مودم بي اعتبار مي باشد .
608 . راه انداز مودم نصب نشده است .
609 . نوع راه انداز مودم شناسايي نشده است .
610 . بافر ندارد .
برای اینکه یکی دیگه بیاد پرش کنه...
پس دستو به دست هر کسی نده...
بزار این جای خالی رو یه دستی که تا ابد باهاته پر کنه...![]()
![]()
![]()
در عشق اجباری نیست ،
عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن !
برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری :
رهایش کن....
اینم از طرف دوست خوبم : rebellious_boy00 (پی ام ندینا...
)
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ،
ولی قلب تو را لمس کند....
از طرف دوست عزیزم : chocolate...![]()
![]()
![]()
![]()
غم هایت را جار نزن :
چون همین دردهای روزگار است که تو را همچون یک خمیر شکل میدهد و بزرگت میسازد...
از طرف : rebellious_boy00 ![]()
( یه وقت پی ام می ام ندینا ...
)
باید بیشتر گریه کنیم تا خود را پاک کنیم، باید بیشتر بخندیم تا قدر خود را بدانیم...
در مواجهه با دیگران باید درستکار و منصف باشیم، باید روش زندگیمان بر خلاقیات استوار باشد،
باید بیش از خیالا تمان ببینیم، باید بیشتر بدهیم و کمتر بگیریم، باید بیشتر سهیم شویم و کمتر
تملک کنیم، باید اهمیت خانواده را به عنوان تکیه گاه اصلی ثبات درک کنیم، باید بیشتر نگاه کنیم
و ببینیم که با دیگران فرقی نداریم، باید دنیایی بسازیم که در آن به یکدیگر اعتماد کنیم، باید دنیایی
بسازیم که در آن همگی بتوانیم با صلح و مطابق میلمان زندگی کنیم،...
ما همه یکجور گریه میکنیم، گریه ترس،اندوه از دست دادن، نه کمی نه امیدی، تنهایی سرزمینها
در اشک ما غرق شده اند، برای زنده ماندن به مهربانی،همکاری،اعتماد و احترام یکدیگر نیاز داریم،
باید حرف بزنیم تا کلمه ای باقی نماند، باید توضیح دهیم تا همه چیز درک شود، باید درستکار باشیم
که چیزی مخفی نماند، باید منصف باشیم تا نیاز همه برآورده شود،،،،،،،
اگر رابطه ای نباشد ، تعهدی نمی ماند،
واگر تعهدی نباشد ، دوستی نمی ماند....
با تشکر از دوست خوبم : diyana...که زحمت نگارش این متن رو به عهده گرفتند...
عشق زمانی پیدا می شود که:وقتی به کسی می گوییدپیراهنش را دوست دارید
او هر روز همان را بپوشد!
از طرف نازنینم : chocolate ...
را در قلبم از وجود چیدم و مفهوم صداقت و عشق و محبت را از کلام زیبایت فهمیدم.
ای گوهر وجود من از پنجره کوچک و تنهای قلبم با تو سخن میگویم،از پشت دیوارهای
دلتنگی هر روز با کوله بار غمهایم در رودخانه اشکهایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو
میزنم و چشمان مهربان تو از لابه لای پرتوهای زرین خورشید به من قصه امیدواری میدهند...
آری! روشنی زیباست ...
۱: گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید !!
۲: مهم آن نیست که مرگ کی و کجا به سراغم میآید
مهم آنست که در آن لحظه و آنجا نباشم !!!
۳: چراغ چشم تو آیینه فردای من است
چراغ چشمهایت را روشن کن تا زمین در تاریکی نمیرد
تا پرندگانی که در ساحل یخ زده اند ، گرم شوند...
که مهربانی از روی ما شرمنده گردد...
اگر بخواهیم : میتوانیم صمیمیت کودکانه مان را حفظ کنیم و موج زیبایی و شادی را در دریای
آبی و با صداقت چشمها به تماشا بگذاریم...
اگر بخواهیم : میتوانیم نوش داروهای دردهای بی درمان را بسازیم و با دستی مهربان آنرا
تقدیم جانهای خسته و بی جان کنیم...
اگر بخواهیم : میتوانیم چشمهای اشکبار را پر از ستاره های شوق و شادی وقلبها را مالامال
از امید کنیم...
امید به زندگی ، امید به آینده ای روشن و امید به فردایی بهتر ....
پس بخواهیم تا بتوانیم ...
تو نمیدانی چرا؟
حال نرگسها و یاسمنهایت چطور است؟ آیا هنوز هم پناه پروانه ها و زنبورها هستند؟
آیا هنوز هم همانطور شاداب به خانه می نگرند؟
آه حالا دیگر نگاه من مرده است.دیگر حتی کوچکترین رازی را بیان نمی کنند...
یادت میآید آن چشمانم روزها هر صبحدم به دشتهای ناشناس به جستجو میرفت و
شبها به جنگلهای خاموشی. آن روزها رفتند...
دیگر سبک شدم.دیگر سخنی نیست که سنگینی کند...
فقط برایم بنویس چرا شمعدانی های من گل نمیدهند؟؟؟!!!....
بزنش ننگ به نیرنگ ، بزن
ببرش خاک ببر ، قبرش کن
ببرش این طفل خاک را ، بر این خاک مزن
پشیمانی !!!
ای کلیسا ، نزن زنگ ، نزن
نزنش ننگ به نیرنگ ، نزن
نبرش خاک نبر ، قبرش مکن
نبرش این طفل خاک را ، بر این خاک بزن !!!....
نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانها
دهان کوچه پر خون میشود از مشت و خمپاره
فشار درد میدوزد لبانش را به دندانها
بمان مادر ، بمان در خانه خاموش خود بی هیچ فریادی
که باران بلا میباردت از آسمان بر سر...
ببین آن گوش از بن کنده را در غرق خون مادر
که همچو لاله از لالای نرم جوی در خواب است
نسیمی سرد بر رگهای سردش زهر میریزد
بدو با خنده میگوید که بعد از مرگ آزادیست...
بمان مادر ، بمان در خانه خاموش خود مادر...
ناگهان چشم مستم خیره شد بر صحنه دیوانه ای
پیرمرد از درد می نالید، پیرزن همچو پروانه دورش،
پسرکی را دیدم که از درد سرما دندانهایش را به هم می کوبید...
دخترکی را دیدم که برای معیشت خود داشت با دیگران........میکرد.
خدایا ! خداوندا ! تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی...
تو خود گفتی که نامردان در باغ بهشتت را نمی بینند ولی من
با دو چشم خویش دیدم که نامردی بس زنامردان در آنجا داشت
کاخها می ساخت !!!...
به عقل آفرینان بزم وجود
آنان که بی باده مست آمدند
ننوشیده می،می پرست آمدند...
به ساغر کشان شراب ازل
به می خوارگان می لم یزل
به عشقی که شد از ازل آشکار
به حسنی که شد عشق را پرده دار
دلم ساغر آتش طور کن
گلم ساغر آب انگور کن
در این حال مستی صفا کرده ام
چه شبها خدایا خدا کرده ام
نهادم سر سجده بر خاکت
ترا ای خدا من صدا کرده ام
از این روزگاری که من دیده ام
چه شبها خدایا خدا کرده ام....
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد.
زندگی شاید
طفلیست که از مدرسه برمیگردد.
زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد،در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی.
زندگی شاید
آن لحظه مسدودیست که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است...
...و بدینسانست که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد
مروارید صید نخواهد کرد...