تبليغاتX
...We Suffer To Die

...We Suffer To Die

چیزی ندارم...

بر سنگ قبر من بنويسيد :

خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود .

 برسنگ قبر من بنويسيد :

 شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود .

 بر سنگ قبر من بنويسيد :

 پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود .

 بر سنگ قبر من بنويسيد :

 اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود .

 بر سنگ قبر من بنويسيد :

 كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود ...

 

                           i love you my dear sister : A

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:26 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

افسوس ...

افسوس که از مرگ هم منت بايد کشيد.

روزگار غريبيست

اما شايد سهم من از زندگی همين بوده :

ناله ای بی صدا

         نجوايی بی جواب

                 گريه ای بی امان

                      و در سکوت وهم انگيز خيال

                                                          آرزوی تو را در دل داشتن ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 6:54 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

اگه ...

اگه می دونستی قطره بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت ...

اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چقدر تنها می شه ...

اگه می دونستی اون درخت کاج . وقت پرکشیدن پرنده ها چقدر غمگین می شه ...

اگه می دونستی که رفتنت چه آتیشی به جونم کشید ...

اونوقت اینقدر راحت نمی گفتی :

                                                                  خداحافظ !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 6:48 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

بدون شرح ...

من که هیچ حرفی واسه این صحنه ندارم .. شما چطور ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 2:17 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

آهنگ خیلی زیبا از خوریانی و مرعشی ...

           هتل کالیفرنیا

 ( اینو اگه دانلود نکنی ضرر کردی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 7:59 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

انتظار ...

هيچ وقت آدم ها را، فراتر از طاقتشان،

به انتظار منشان و اگر نشاندي،

 خودت را آماده کن...

 که روزي به انتظارشان بنشيني

و آنها ديگر هرگز نيايند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 1:21 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

میخواهم ...

چشمانت را براي زندگي مي خواهم

اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

دلت را براي عاشقي مي خواهم

صدايت را براي شادابي مي شنوم

  دستت را براي نوازش 

و پايت را براي همراهي مي خواهم

عطرت را براي مستي مي بويم

خيالت را براي پرواز مي خواهم

     و

خودت را نيز براي پرستش ...  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 12:0 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

پروردگارا :

 بينش ده : تا تفاوت اين دو را بدانم ...

به من آرامش ده : تا بپذيرم آنچه را که نميتوانم تغيير دهم ...

دليري ده : تا تغيير دهم آنچه را که نميتوانم تغيير دهم ...

مرا فهم ده : تا متوقع نباشم ، که دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:55 AM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

شاید ...

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند

 كسي نه شاخه گلي برايش مي آورد

نه برايش مي خنديدند

 و نه برايش مي گريستند

وقتي رفت همه آمدند

 برايش دسته گل آوردند

 سياه پو شيدند

 وبراي رفتنش گريستند

شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:41 AM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

احساس مي کنم گلي بيچاره ام که به دست ناسپاسي چيده شده ام

 کسي چه مي داند؟

شايد براي گلداني شيشه اي تا زينت چند روز خانه اي باشم

و شايد مرا چيده اند براي سنگ مزار مرده اي

تا دلگرمي خانواده اي باشم

به هر دليل خوب مي دانم که عاقبت خشک خواهم شد

به زودي زود و دور از خانه ام خاک ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 1:18 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

و عشق ...

و عشق بيماري است که هيچ کس درمانش را نمي خواهد .

 آن که عشق بر او هجوم ميبرد

 پس از هجوم ميلي به برخاستن ندارد ،

 و آن که از عشق رنج مي برد ،

 ميلي به شفا ندارد !! ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 2:38 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

بیهوده نزیسته ام ...

If I can stop Heart from breaking

اگر بتوانم دلي را از شكستن باز دارم

 I shall not live in vain

بيهوده نزيسته ام.

 If I can ease one Life the Aching

 اگر بتوانم رنجي را بكاهم،

 Or cool one Pain

يا دردي را مرهم نهم

Or help one fainting Robin

 يا مرغكي رنجور را

 Unto his Nest again

 به آشيانه باز آورم

I shall not live in Vain

حاشا، بيهوده نزيسته ام. . .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 2:28 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

آرام جانم بیا ...

 امروز به يادت زير باران رفتم .

 برايم سخت بود راه رفتن زير باران بدون تو ...

 چشم به آسمان دوختم ...

 همان آسماني که به پاکي روح توست ...

 خواستم از خدا بپرسم ...

 خداوندا...

 فرشته هاي تو براي که مي گريند ؟ ...

 اما باز نيز گريه امانم نداد ...

 کاش بودي عزيز ...

 باز دلم هواي گريه دارد ...

 باز برايت مي گريم ...

 باز وجودم تو را طلب مي کند ...

آرام جان ... بيا ...

                        tanx alot  honey : diyana   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:8 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

دوست دارم ...

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم,


 نهايت هر چيزي 10 بود,

 از بابا بستني ميخواستم, 10 تا مي خواستم.


 مامانو 10 تا دوست داشتم,

 ته دنيا 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود؛


ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟

 نهايت دوست داشتن چند تاست؟


 انگار خيلي هم حريص تر شدم,

 1000 تا بستني هم کفاف منو نميده؛


اما ميخوام بگم دوست دارم...

ميدوني چندتا ؟؟؟


 به اندازه ي همون 10 تا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 12:56 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

خدای من زیباست ...

خداي من زيباست..

ديوارهاي خاليه اتاقم را از تصويرهاي خيالي او پر ميکنم

 خداي من زيباست..

 خداي من رنگين کمان خوشبختي ست که پشت هر گريه،

 انعکاسش را روي سقف اتاق مي بينم

 من هيچ، با زبان کهنه صدايش نکرده ام

 و نه لاي بقچه ي سجاده، رهايش !!!

    thank you very much my best friend : diyana

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 4:49 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

::::

پاک و معصوم ، کودکانه و کودکانه ...

------------------------------------------

همسفرم باش ! در این راه زیبا و ناهموار زندگی ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 2:5 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

یکسال گذشت ...


يکسال گذشت .. با شادي با غم

چه روزهائي که بود و هست

چه حسرتهائي که تو دل هرکدوممون موند

چه اتفاقهائي که براي هر کدوممون افتاد

چه روزهائي که خنديديم و چه شبهائي که گريه کرديم

چه عزيزاني که از دست داديم

اما با تمام اينها يکسال گذشت

و همه ما يکسال بزرگتر شديم

يادمون نره که شادي و غم

هر دوتا باعث بلوغ فکري و روحي ميشن ...

 

     /// سال خوبي داشته باشيد ///

 

                                      tanx alot my dear : diyana

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 10:55 AM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

میخواهم ...

چشمانت را براي زندگي مي خواهم

اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

دلت را براي عاشقي مي خواهم

صدايت را براي شادابي مي شنوم

  دستت را براي نوازش 

و پايت را براي همراهي مي خواهم

عطرت را براي مستي مي بويم

خيالت را براي پرواز مي خواهم

     و

خودت را نيز براي پرستش ...

 

       thank you very much my best dear : diyana

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 12:18 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

سلام به همه ،

    سال نو مبارک ،

 امیدوارم که سال جدید رو هر چه بهتر از قبل ،پربارتر

و با خوبی و خوشی و سلامتی  در کنار خونواده محترمتون آغاز وبه پایان برسونین ...

  دوستون دارم .... موفق باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 12:15 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

خروسم خیلی تنهاست ...

توجه                                                   توجه

 به یک مرغ خانواده دار ، پا کوتاه ، دم اسبی و اهل لونه ، چهل تاج

 و صد البته بدون بچه جهت امر ازدواج ، خروسم بهش نیازمنده !!

( اگه دوست داری عکس خروسمو با سایز واقعی ببینی یه بار روی عکس کلیک کن )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 12:27 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

شوخی ، جدی ...

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند...

 و گنجشکها جدي جدي مي ميرند...

 آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند...

 و قلبها جدي جدي مي شکنند...

 و تو شوخي شوخي لبخند مي زني...

 و من جدي جدي عاشق ميشم ...

 

               thank you my dear : diyana

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8:26 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

...

من  ار    زان که گردم به مستی هلاک           

به آیین مستان بریدم به خاک

   به آب خرابات غسلم دهید

  پس آنگاه بر دوش مستم نهید

   به تابوتی از چوب تاکم کنید

   به راه خرابات خاکم کنید

  مریزید بر گور من جز شراب

  میارید در ماتمم جز رباب

مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:18 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

خدایا ! ...

خدایا !

این صدای من است ، من که صاحب چشمی گناهکار ، دستی آلوده ،

و پایی فرسوده ام .

اما به عنایتت امید دارم .

خدایا !

هیچ وقت مرا با آنهایی که بی توجهی و بی خیالی شان باع روی گردانی

رحمت تو از آنها شده است ، قرار نده و اگر نادانی ام باعث سرکشی و عصیانگری ام

در مقابل تو شده ، خودت به جهل و ناتوانی ام رحم کن .   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:16 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

به مخالفت خوش آمد بگویید .

این شعار را یادتان نرود : " وقتی دو نفر با هم موافق هستند ، وجود یکی از آنها زاید است . "

اگر نکاتی هستند که درباره شان فکر نکرده اید ، خدا را شکر کنید

که یک نفر شما را متوجه آنها کند .

احتمالا" این مخالفت فرصتی خواهد بود که قبل از ارتکاب به یک اشتباه جدی ،

کارتان را اصلاح کنید ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:7 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

امشب ...

امشب هوا سرشار لبخند است


شايد تو امشب باز مي گردي

 اما دلم با من موافق نيست آهسته مي گويد: خطا کردي


امشب دوباره غرق بارانم

در دسـتهايم عـطرآدينـه


لرزان کنار در نشستم تا ياد  آوري پيمان ديرينه

امشب صدايت مي کنم با غم از انتهاي وحشت و ترديد


با چشم هاي خيس و باراني

 آري تو را مي خوانم اي خورشيد من بي حضورت چيستم ؟


 آخر اي خوبتر از آبي دريا اي خون جاري در تن جنگل اي گمشده در خالي رويا

اما ببخش اي آخرين سردار


 تنها تو هستي در جهان يارم

حتي اگر کردم گناهي


باز اين را بدان دوستت دارم ...

               diyana ))     ,,,       thank you very much dear  ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:5 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

نشاید ...

چون احوال عاشقان را نویسم هم نشاید

و هر چه نویسم هم نشاید

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید

و اگر گویم هم نشاید

اگر خاموش گردم هم نشاید

و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...

     ... و اگر خاموش شوم هم نشاید ...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:16 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

جاذبه ...

درست مثل جاذبه زمین است

جاذبه چشمهای تو

با همان ابهت  و  گیرایی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:7 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

روزي من خواهم مرد...

روزي من خواهم مرد

 

    مرگي به سادگي

 

    آب شدن برفها

 

   و فراموش خواهم شد

 

  به سادگي از ياد بردن

 

   كوچ پرستوها

 

   و باز آمدنم را كسي به استقبال نمي آيد

 

  و بودنم را كسي جشن نمي گيرد

 

  من روزي خواهم مرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:4 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

!....

پدر آنشب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی و

تو ای مادر اگر شوخ چشمیها نمی کردی ،

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم !.

پدر آنشب جنایت کرده ای شاید نمی دانی !

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی !

از این بابت خیانت کرده ای شاید نمی دانی !

 

پدر آنشب جنایت کرده ای شاید نمی دانی !...

                                                                     **  کارو **

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 9:52 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  | 

ناپلئون بناپارت ...

 سخني از ناپلئون  :
 

                        هرگز اشتباه نکن ....          

                  اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن ...


                  اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن ...


                 اگر اعتراف کردي ... التماس نکن ...


              اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن ...
  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 9:28 PM  توسط محمد رضا و ریحانه  |